خدایا شکرت که شغلم محبت کردن است

[۱۳:۴۸, ۱۴۰۰/۵/۱۰] 🤝آرَش🤝:

سلام اسم من هلاله است می‌خواهم برای شما از شغلم صحبت کنم.

داستان از آنجایی شروع شد که رفیق ۱۸ ساله‌ام، مرا یادکرد. در گرماگرم خنده‌های از ته دل و گپ و گفت های هرز گاهی مان بودیم که گفت در مدرسه‌ای کار می‌کند که برای عید نیرو می‌خواهند.

یا رب، بابت تمام واسطه‌های مهربان خوش‌قلبت در زندگی‌ام تشکر

رفتم و کار شروع شد.

روز اول را بدون ضرب‌آهنگ حرفه‌های پیشین، فاقد حرکت و رشد یافتم، در حالی که فقط نظاره‌گر فعالیت دیگران بودم. به قلبم گفتم: هلالم فقط یک مدت کوتاه،فعلاً شرایط این است. پس برو در دل ماجرا و رفتم در دل ماجرای دخترکان رنگارنگ زیبارویی که هریک جلوه‌گر محبتی بودند از جانب خالقشان، تلاش می‌کردند، می‌خندیدند، گریه می‌کردند، گاه امیدوار، گاه مأیوس، گاه کودکانه جیغ می‌کشیدند و گاه فریاد اعتراض و گله‌هایشان سر به فلک می‌کشید. نمی‌دانم مرا چه شد؟

نمی‌دانم، چه چیزی از وجودشان به قلبم گره خورد که خارج از عناوین چارت‌های سازمانی - شغلی را یافتم که کارش محبت کردن است.

مهربانوی آکادمی فرهنگ، خواست که بنویسم ازآنچه دراین‌باره تجربه کرده‌ام.قلم جانم، قبل از هر چیزلطفا بنویس گه معاشرت با او برایم بسیار دل‌نشین است. هرجا ترسیدم گفتم با او مطرح می‌کنم، او می‌داند چه باید بکنیم. قلم جانم، به رنگ رفاقت از امن‌ترین آشنایم در آکادمی بنویس، از تلاش‌هایمان ،خنده‌هایمان،حمایت‌هایمان بنویس

.

آکادمی کنکور فرهنگ